اضطراب و افسردگي به عنوان مهم ترين مؤلفه هاي بهداشت رواني

مشكلات رواني از آغاز پيدايش آدمي همواره وجود داشته و پايگاه سازشي اغلب افراد در برابر مشكلات وكمبودهاي زندگي كم و بيش از درون متزلزل مي شود. فقدان بهداشت رواني يا سلامت روان خطري است كه كمتر كسي از آن مصون مي ماند. زماني فرا مي رسد كه انسان بنا به ظرفيت سازش پذيري خود، انعطاف و تعادل خويش را از دست مي دهد. اضطراب به منزله بخشي از زندگي هر انسان، در همه افراد به حد اعتدال آميز وجود دارد و به عنوان پاسخي سازش يافته تلقي مي شود. فقدان اضطراب ممكن است ما را با مشكلات و خطرات قابل ملاحظه اي مواجه كند. اضطراب به منزله بخشي از زندگي هر انسان، يكي از مؤلفه هاي ساختار شخصيت وي را تشكيل مي دهد. علاوه بر اين اضطراب مرضي نيز وجود دارد. زيرا اضطراب تا حدي مي تواند سازنده و مفيد باشد. اين حالت ممكن است جنبه مزمن و مداوم بيابد كه در اين صورت بايد آن را به منزله شكست سازش يافتگي و استيصال گستردهاي تلقي كرد، كه فرد را از بخش عمده اي از امكاناتش محروم مي كند. افسردگي رايج ترين اختلال رواني است كه اخيراً به شدت رو به افزايش نهاده است. افسردگي اصطلاحاً سرماخوردگي بيماري رواني ناميده مي شود. تقريباً همه افراد حداقل به صورت خفيف افسردگي را تجربه كرده اند. علايمي از قبيل احساس دمغي، بي حوصلگي، غمگيني، نااميدي، دلسردي و ناخشنودي، همگي تجربيات افسردگي رايج هستند. روانشناسي، علم تحقيق در رفتار موجودات زنده به ويژه در تفكر، احساس و رفتار بشراست. منظور از روانشناسي علاوه بر پيشرفت علمي و صنفي، بهبود بخشيدن به زندگي انسان نيز هست. عدم سازش و وجود اختلالات رفتار در جوامع انساني فراوان است و در هر طبقه و صنفي اشخاص نامتعادلي زندگي مي كنند. اضطراب به هر نوع و شكلي قادر است سيستم تفكر و اعمال و رفتار شخص را تحت تأثير قرار دهد. اضطراب درسطح بهينه سبب بهبود عملكرد در زمينه هاي مختلف مي شود. در حالي كه نوع شديد و پايدارتر اضطراب يعني اضطراب مزمن موجب اختلال در كاركرد مكانيسم هاي جسمي و رواني مي شود. اكثر ما در روبرو شدن با موقعيت هاي تهديدآميز و فشارزا، احساس اضطراب و تنش مي كنيم. اينگونه احساسات، واكنش هاي بهنجار در برابر فشار رواني هستند. اضطراب تنها زماني نابهنجار محسوب مي شود كه دربرابر موقعيت هايي رخ دهد كه اكثر مردم به راحتي آنها را حل و فصل مي كنند. گاهي اوقات در اختلالات اضطرابي، اضطراب نشانه اصلي است. اما برخي اوقات اضطراب زماني تجربه مي شود كه شخص سعي دارد رفتارهاي غيرانطباقي خاصي را كنترل كند(حقیقت پناه، 1389).

 

بهداشت رواني و استرس

آدميان براي اين كه به طرز بهنجاري به كار و كوشش بپردازند، بايد كمي فشار رواني احساس كنند، زيرا برانگيختگي هاي هيجاني ملايم، انسان را درجريان كاري كه برعهده دارد، هوشيار نگه مي دارد. استرس هميشه جنبه منفي ندارد و در موارد زيادي استرس خوشايند و مفيد خواهد بود. مثلاً ورزش عامل استرس زاي خوشايند و مفيدي است. زيرا اثر بخشي دستگاه قلبي و عروقي را افزايش مي دهد.  سيله (1974 ) بين استرس خوشايند و مثبت و استرس ناخوشايند و منفي تفاوت قائل شده است. شايان ذكر است كه ارگانيسم هميشه در حال استرس است و فقدان كامل استرس هرگز امكان پذير نخواهد بود مگر اين كه تحريكات بيروني وجود نداشته باشد. وجود استرس براي بقاي فرد ضرورت دارد .  اما با اين وجود، فشار رواني در دراز مدت ممكن است به ايجاد اختلالاتي از قبيل زخم هاي گوارشي، بيماري فشار خون و بيماري قلبي كمك كند. شدت فشار رواني، به پيش بيني موقعيت فشارزا و توان كنترل آن، ارزيابي شناختي خود فرد، احساس كارايي فرد و ميزان دسترسي او به حمايت هاي اجتماعي بستگي دارد. سليگمن معتقد است كه هر قدر توانايي انسان در كنترل و پيش بيني وقايع استرس زا كمتر باشد، توانايي او براي سازگاري با محيط كمتر خواهد بود و عوارض ناشي از استرس مثل اضطراب و افسردگي بيشتر ظاهر مي شود(مسعود زاده، 1390).

 

راهبردهاي تأمين بهداشت رواني در اسلام

راه هاي تأمين بهداشت روان از ديدگاه اسلام به شرح ذيل است:

 

  • تحكيم مباني خانواده و ارتقاء فرهنگ آن

يكي از راه هاي تأمين سلامت رواني براي انسان ها، تأمين محيطي گرم و عاطفي براي ارضاي نيازهاي رواني و ارگانيك است. خانواده هسته اي از ديدگاه اسلام مناسب ترين مجموعه اي است كه مي تواند چنين محيطي را فراهم كند. از ديدگاه اسلام خانواده گرامي ترين نهادي است كه خداوند بر آن صحه گذاشته است و در واقع خانواده به عنوان طبيعي ترين محل براي ارضاي نيازهاي مختلف رواني بايد مورد توجه قرار گيرد.

 

  • بهسازي محيط

يكي از راه هاي تأمين سلامت رواني، بهسازي محيط اجتماعي در جهت وصول به چنين هدفي مي باشد. اگراجتماع محل عرضه انواع محرك هاي نفساني باشد و روابط اجتماعي بر اين اساس استوار گردد، مدارهاي سازمان رواني انسان ها عمدتاً در جهت ارضاء هواهاي نفساني فعاليت مي كند. مسلماً نتيجه اين امر اختلال در فرآيند رواني و افزايش ناهنجاري و بيماري خواهد بود. توجه به ساير ابعاد اجتماعي نيز از لحاظ سالم سازي محيط اجتماعي از اهميت بسزائي برخوردار است.

 

  • بهبود شيوه هاي تعليم و تربيت

يكي از راه هاي تأمين بهداشت رواني، اشاعه و گسترش ديدگاه هاي اسلامي درباره تعليم و تربيت در بين افراد جامعه است. تعليم و تربيت اسلامي با تأكيد بر شناخت خود و ارائه برنامه هاي لازم در جهت حيات معقول، گامي مؤثر در جهت تأمين سلامت رواني بر مي دارد. علاوه بر آنچه ذكر شد نقش اثربخش و تحول آفرين قرآن كريم و كتاب هاي مذهبي تا بدانجاست كه مي تواند مايه اصلاح تقوا و بهداشت روان گردد. هدف عمده اديان الهي راهنمايي و هدايت بشر و كمك به چگونه زيستن او در برابر انحراف از مسير رشد است . اسلام وجود آدمي را متشكل از دو بعد رواني و جسماني مي داند و سلامت هر يك را در گرو سلامت ديگري مي داند. در واقع سلامت روان به مفهوم تعادل و انسجام فراگير در همه ابعاد جسماني و رواني انسان است كه انديشيدن، تعقل، آگاهي، هدف داري، انصاف، عدالت، امانت داري، حقيقت جويي و تسليم در برابر آن، رشدمستمر و آرامش از جمله علائم آن مي باشند. اما بيماري رواني به معناي خارج شدن از حد اعتدال است كه ناداني، عصيان، دنياطلبي، ظلم وتعدي، ضعف اراده، سستي، ترس، خودپسندي و حسد جزء نشانه هاي آن هستند. قرآن كريم جهالت را اساس بيماري هاي روان معرفي مي كند و درمان را نيز بر كسب آگاهي و دانش به ويژه علوم توحيدي استوار مي داند. قرآن به منظور تغيير افكار و گرايشات و رفتارهاي مردم و هدايت آنها به صلاح و خير و نجات از گمراهي و جهل و ايجاد افكاري تازه درباره رسالت انسان و ارزش هاي اخلاقي و الگوهاي والاي زندگي نازل شد. قرآن در مردم تغييراتي شگرف ايجاد كرده و موفقيت هاي بزرگي با متأثر ساختن شخصيت مردم بدست آورده است. در ميان كتب آسماني كه در طول تاريخ نازل شده است، قرآن به نحوي مطلوب و بي نظير موفق شده كه تغييراتي مؤثر در شخصيت انسان ايجاد كند و از مسلمانان شخصيت هاي آرام و مطمئن بسازد. نخستين گام براي ايجاد تغيير در شخصيت« ايمان به توحيد » است. زيرا نيروي معنوي در انسان ايجاد مي كند و قلبش را از محبت خدا و رسول خدا لبريز مي كند گام دوم «تقوا»  است، كه از عوامل اصلي رشد و توازن شخصيت است و انسان را وادار مي سازد كه نفس خود را رشد دهد و به عالي ترين مراحل كمال انساني برساند. همچنين قرآن به منظور پرورش شخصيت افراد و ايجاد تغيير در رفتار آنان روش كار و ممارست عملي در زمينه افكار و عادات جديد رفتاري كه نفوس آنها را تحكيم مي بخشد، به كار گرفته و بدين ترتيب عبادات مختلفي مانند روزه، حج و زكات را واجب گردانيده است. اين امور يك شخصيت بهنجار و متكامل را از سايرين متمايز مي كند و حصول چنين خصوصيتي مبناي صحيح سلانت روان فرد را تشكيل مي دهد و او را از ابتلا به بيماريهاي رواني باز مي دارد(بخشی پور، 1384).

 

پيشرفت تحصيلي

نكته ديگري كه در پژوهش حاضر روي آن تأكيد شده است موضوع پيشرفت تحصيلي و عواملي است كه روي آن تأثير دارد كه سعي مي شود به طور اجمال بدان پرداخته شود. مثلاً يكي از مباحث مهم در روانشناسي و تعليم و تربيت مسأله تفاوت هاي فردي است. افراد نه تنها از نظر ويژگي هاي بدني با يكديگر متفاوت اند، بلكه از نظر ساير ويژگي هاي روان شناختي و شخصيتي، از قبيل هوش، انگيزه، اعتماد به نفس، توجه و … و همچنين شرايط و محيط خانوادگي و اجتماعي با يكديگر تفاوت دارند.  براي پي بردن به علل اين تفاوت ها لازم است كه به علل وراثتي و محيطي و تأثير متقابل اين دو عامل بر هم اشاره شود.افراد از يك طرف با خصوصيات و صفات وراثتي معين و متفاوتي به دنيا مي آيند و از طرف ديگر درشرايط و محيط هاي گوناگون پرورش مي يابند، بنابراين تفاوت هاي افراد نتيجه كنش متقابل بين محيط و وراثت است.  مهمترين عوامل فردي كه در پيشرفت تحصيلي (و يا افت تحصيلي)  نقش دارند عبارت اند از: داشتن هدف، عزت نفس، انگيزه، اضطراب، روش مطالعه، هوش، توجه، برنامه ريزي، جنسيت، عوامل بدني، نارسا خواني، سازش نايافتگي رفتاري، شرايط عاطفي و رواني و غيبت از مدرسه.

 

نقش تعدادی از عوامل فردی در پیشرفت تحصیلی

 

  • داشتن هدف

يكي از مهم ترين عواملي كه بر پيشرفت تحصيلي دانش جويان تأثير مي گذارد، داشتن هدف است. بديهي است دانش جوياني كه براي تحصيل خود اهدافي در نظر مي گيرند از آنهايي كه هدف خاصي را دنبال نمي كنند موفقيت بيشتري را تجربه خواهند كرد. داشتن هدف موجب مي شود كه دانش جويان براي آن برنامه ريزي نمايند و با جهت از قبل تعيين شده حركت كند. هدف، جهت خاصي به موضوع هاي درسي مي دهد و روش مطالعه و يادگيري را آسان تر مي كند. هدف باعث يادگيري بهتر و تلاش بيشتري براي كسب موفقيت مي شود. هدف ايجاد انگيزه مي كند. بسياري از مواقع نداشتن هدف مشخص، روشن، قابل حصول و متناسب با يادگيرنده و امكانات اجرايي او باعث مي شود كه يادگيري به خوبي صورت نگيرد. براي آن كه تدريس و آموزش معلم اثربخش باشد بايد هدف آموختن هر مطلب براي يادگيرنده (دانش آموز) و ياددهنده (معلم) كاملاً روشن باشد. داشتن هدف به خصوص، هدفي كه با نيازها، علائق و توانايي هاي يادگيرنده مطابقت داشته باشد باعث به وجود آمدن انگيزه براي يادگيري مي شود. همچنين، داشتن هدف هاي بلند مدت و كوتاه مدت باعث مي شود كه ياد دهنده آسان تر و منطقي تر، عملكرد يادگيرنده و آموزش هاي خود را ارزشيابي كند لذا درمي يابد كه يادگيرنده در چه زمينه هايي نياز به آموزش و تمرين بيشتر دارد. به علاوه، داشتن هدف به ياددهنده كمك مي كند تا به جنبه هاي مثبت و منفي روش آموزش خود پي ببرد و آن را اصلاح نمايد.

وقتي كه دانش جو هدفي براي خود انتخاب كند تمايل بيشتري براي درس خواندن و يادگيري خواهد داشت. كمتر احتمال دارد دچار كم كاري و تنبلي شود و سطح نمرات درسي او روز به روز بالاتر خواهد رفت.  چنانچه كه ذكر شده، هدف ها بايد طوري انتخاب شود كه از نظر دانش آموز دسترسي به آن امكان پذير باشد. عده اي از دانش جويان از ترس عدم موفقيت هدفي انتخاب نمي كنند. اگر هدف بزرگ و يا دور از دسترس باشد دانش جو به علت ترس از عدم شايستگي آن را انتخاب نمي كنند.  بنابراين، هدف هاي بزرگ بايستي به اهداف كوچك تر تقسيم شود تا دانش جو به انتخاب آنها راغب شود. به طور خلاصه موضوع هدف در دانش جويان، خانواده ها، معلمان و دانشگاه از چند بعد قابل بحث است. اول اين كه دانش جويان بايد از مطالعه هر درس هدف يا اهداف خاصي را براي خود در نظر داشته باشند. ثانياً، هدف يا اهداف خاصي از كل تحصيل در آموزشگاه داشته باشند. ثالثاً، خانواده ها و معلمان نيز بايد از تربيت و آموزش فرزندان و دانش جويان اهداف خاصي را داشته باشند. نكته قابل توجه در اين زمينه آن است كه هر چه اهدافي كه دانش جو براي خود در نظر مي گيرد با اهدافي كه مورد نظر اوليا و مربيان است هماهنگي بيشتر وجود داشته باشد، ميزان موفقيت دانش جو در نيل به اهداف بيشتر خواهد بود و برعكس، هر چه در اين زمينه فاصله و اختلاف بيشتر باشد آشفتگي و سردرگمي دانش آموز بيشتر خواهد بود.

 

  • عزت نفس

عزت نفس عبارت است از احساس ارزشمند بودن.  اين احساس از مجموع افكار، احساس ها، عواطف و تجربياتمان در طول زندگي ناشي مي شود.  فكر مي كنيم فردي باهوش يا كودن هستيم، احساس مي كنيم شخصي منفور يا دوست داشتني هستيم، خود را دوست داريم يا نداريم. مجموعه هزاران برداشت، ارزيابي و تجرب هاي كه از خود داريم كه نسبت به خود احساس خوشايند ارزشمند بودن، و يا برعكس احساس ناخوشايند بي كفايتي، داشته باشيم. همه افراد، صرف نظر از سن، جنس، زمينه فرهنگي، جهت و نوع كاري كه در زندگي دارند نيازمند عزت نفس هستند.  عزت نفس واقعاً بر همه سطوح زندگي اثر مي گذارد.  در حقيقت بررسي هاي گوناگون روانشناسي حاكي از آن است كه چنان چه نياز به عزت نفس ارضا نشود، نيازهاي سطح بالاتر نظير نياز به آفريدن، پيشرفت، و خودشكوفايي محدود و ناشكفته باقي مي ماند. انسان اگر در زندگي هيچ چيز نداشته باشد اما داراي عزت نفس باشد همه چيز به دست خواهد آورد ولي برعكس، اگر همه چيز داشته باشد ولي داراي عزت نفس نباشد همه چيز را از دست خواهد داد. دانش آموزي كه داراي عزت نفس است از ويژگي هاي زير برخوردار است:

مستقل عمل مي كند. در مورد مسائلي چون استفاده از وقت، پول، حرفه، لباس و مانند اين ها دست به انتخاب مي زند و تصميم مي گيرد. او دوستان و سرگرمي هايش را عمدتاً خودش پيدا مي كند. مسؤليت پذير است.سريع و با اطمينان عمل مي كند. مسؤليت كارهاي روزمره خود از نظر شستن ظروف، البسه و نظافت خانه و حياط را به عهده مي گيرد. اغلب به كمك دوستانش مي شتابد. مسؤليت پذير است.سريع و با اطمينان عمل مي كند. مسؤليت كارهاي روزمره خود از نظر شستن ظروف، البسه و نظافت خانه و حياط را به عهده مي گيرد. اغلب به كمك دوستانش مي شتابد. به پيشرفت هايش افتخار مي كند. هنگامي كه از پيشرفت هايش حرفي به ميان مي آيد با مسرت تصديق مي كند و حتي به سبب آنها، گاهگاه از خودش تعريف مي كند.  به چالش هاي جديد، مشتاقانه روي مي آورد و مشاغل ناآشنا، آموزش ها و فعاليت هاي جديد، توجهش را جلب مي كنند و او با اطمينان، خود را درگير آنها مي كند دامنه وسيعي از هيجان و احساسات را نشان مي دهد. مي تواند قهقه بزند، بخندد، فرياد بكشد، گريه كند، به گونه اي ارتجالي محبتش را بروز دهد به طور كلي هيجان هاي مختلفي را ابراز مي كند.  ناكامي را به خوبي تحمل مي كند. هنگام رو به رو شدن با ناكامي مي تواند واكنش هاي گوناگون نظير شكيبايي، خنديدن بي خود، بلند حرف زدن و غيره از خود نشان دهد قادر است از آنچه كه موجب ناكامي اش شده است، سخن بگويد. احساس مي كند كه مي تواند ديگران را تحت تأثير خود قرار دهد. از نفوذي كه بر افراد خانواده، دوستان و حتي بر اولياي امور نظير معلمان، رؤسا، كارفرماها و غيره دارد، مطمئن است.

عزت نفس تحصيلي و پيشرفت تحصيلي

يكي از مفاهيمي كه به مفهوم نگرش به آمورشگاه و يادگيري آموزشگاهي بسيار نزديك است، مفهوم نگرش به خود و عزت نفس تحصيلي در مورد يادگيري آموزشگاهي است. موفقيت و تأييد يا شكست و عدم تأييد در تعدادي از تكاليف يادگيري و در مدتي نسبتاً طولاني به عزت نفس كلي درباره آموزشگاه و يادگيري آموزشگاهي مي انجامد. به همين نحو موفقيت و تأييد يا شكست و عدم تأييد پس از چند سال تحصيل منجر به اين خواهد شد كه دانش آموز اين موفقيت يا شكست را به خودش به عنوان يادگيرنده يا دانش آموز تعميم دهد. سرانجام دانش آموز يا بايد از متهم كردن آموزشگاه يا معلمان به سبب عدم موفقيتش دست بردارد و خود را هدف اتهام قرار دهد يا بايد تأييد آموزشگاه و معلمان را به خاطر موفقيتش به تأييد خود مبدل سازد. دانش آموزي كه مرتباً در آموزشگاه موفقيت كسب مي كند بايد تأييد دانشگاه و معلمان خود تعميم دهد و يك مفهوم كلي مثبت درباره خودش به عنوان يادگيرنده ايجاد كند. مطالعات انجام شده بيانگر رابطه بين عزت نفس تحصيلي و پيشرفت تحصيلي است. هر فرد فعاليت هايي را كه باموفقيت انجام داده است و يا مي تواند انجام دهد، دوست دارد. تصور دانش آموز درباره موفقيت يا شكست دريك تكليف يادگيري مبتني بر تجاربي است كه وي در مورد آن تكليف يا تكاليف مشابه از معلمان، والدين، همسالان و اشخاصي كه به طريقي با تكليف موردنظر رابطه داشته اند، كسب كرده است. اگر فرد معتقد باشد كه در گذشته تكاليف مشابهي را با موفقيت انجام داده است احتمالاً با تكاليف بعدي با نوعي عاطفه مثبت برخوردخواهد كرد و اگر اعتقاد داشته باشد كه در تكاليف مشابه گذشته با شكست مواجه شده است، احتمالاً با تكليف بعدي با نوعي عاطفه ي منفي روبه رو خواهد شد.  ارسطو(1979) فرمولي براي عزت نفس تهيه نمود كه اين چنين است:  نوزاد پس از تولد به طور فزايندهاي از وابستگي و ناتواني خود و نياز به بزرگسالان آگاه مي شود. اگر نوزاد در خانوادهاي متولد شده باشد كه آن خانواده پذيرنده وي باشند و مورد محبت، نوازش و علاقه قرار گيرد، به تدريج در طي رشد و تكامل خود احساس ارزشمندي مي كند و والدين را به عنوان موضوع هاي خوب، دروني مي سازد بر اثر تكرار تأييد و تصديق هاي بيروني، حس ازرشمندي در خود، دروني مي شود. حال اگر اين نوزاد در خانوادهاي به دنيا آمده باشد كه مورد پذيرش، لطف و نوازش قرار نگيرند، از همان ابتدا دچار احساس فقدان ارزشمندي مي گردد و اين نقيصه طي فرآيند رشد رواني، به گونه هاي مختلف، در رفتار فرد تأثير مي گذارد. بالبي( 1973 ) عزت نفس را قسمتي از شخصيت مي داند و اهميت كسب امنيت در دوران كودكي را نيز به عنوان اصل كلي و پايه اي براي دروني كردن اعتماد به خود متذكر مي شود(سلطانیان، 1388).

در پي مطالعاتي كه اليسون ( 1983 ، به نقل از بيابانگرد،1376 ) انجام داد، مشخص شد كه از دست دادن حس كنترل و ايجاد نارضايتي فردي يكي از جنبه هاي مشخص عزت نفس پايين بوده است. در بررسي هايي كه بر روي افراد داراي عزت نفس پايين صورت گرفته، علائمي چون:  شكايت جسماني، افسردگي، اضطراب، كاهش سلامت عمومي بدن، بي تفاوتي و احساس تنهايي، تمايل به اسناد شكست خود به ديگران، عدم رضايت شغلي و كاهش عملكرد، موفقيت آموزشي و داشتن مشكلات بين فردي، گزارش شده است.

كوپر اسميت (1967) در كتاب پيشينه عزت نفس، در مورد بررسي گستردهاي كه در باب عزت نفس دانش- آموزان ابتدايي به عمل آورده چنين گزارش مي كند: از معلمان كلاس پنجم خواسته شد دانش آموزان خود را با يك مقياس كه انعكاس از اعتماد به خود، سطح آرزوها و عوامل مربوط به آن بود، درجه بندي كند مقياس هاي ديگري نيز به كار رفت و دانش آموزاني كه در رده ي بالاترين حد عزت نفس قرار داشتند به طور فشرده موردمطالعه واقع شدند. انواع رويه هاي پرورش فرزند نيز توسط والدين آنان به كاررفته بود بررسي گرديد. جمع بندي مختصر از نتايج فوق از اين قرار است:

«والدين كودكان داراي عزت نفس زياد، به كودكان خود توجه و دقت دارند. آنها دنياي كودكان خود را  طوري تنظيم مي كنند كه به نظرشان مناسب و مطلوب است. آنان در محدودهاي كه به وجود آورده اند، آزادي نسبتاً زيادي به كودكان مي دهند.  محدوديت هاي تعيين و اعمال شده بيشتر با عزت نفس زياد همبسته است تا با عزت نفس پايين. خانواده هايي كه محدوديت هاي كاملاً مشخصي را تعيين مي كنند، بيشتر به فرزندان خود اجازه مي دهند كه از رفتار متعارف منحرف شوند و آزادي بيشتري براي آنان قائلند. با مساوي در نظر گرفتن سايرعوامل، محدوديت ها و قوانين، احتمالاً تأثيرات افزايش دهنده و تسهيل كننده اي دارند.  والديني كه ارزش هايي مشخص و ديدگاهي روشن در مورد آنچه رفتار درست مي نامند، دارند و قادرند و مي خواهند كه عقايد خود را ابراز و اعمال كنند، احتمالاً كودكاني بار خواهند آورد كه براي خود ارزش والايي قائلند ».

بهره مندي از عزت نفس علاوه بر آن كه جزيي از سلامت رواني محسوب مي شود، با پيشرفت تحصيلي نيز مرتبط است.  مطالعات متعددي نشان داده است كه بين عزت نفس و پيشرفت تحصيلي همبستگي قابل توجهي  (4/0 تا6/0 ) وجود داردبر اساس يك الگوي منطقي هر فردي ممكن است چند الگوي احتمالي علي را مطرح كند كه هر كدامشان را مي توان به صورت نظري مـورد بحث قرار داد.

  1. الف علت ب:

مي توان گفت كه پيشرفت تحصيلي هر فرد بر عزت نفسش، از طريق ارزيابي هاي ديگر افراد مهم، تأثير مي گذارد. شبيه به همين پيش بيني را مي توان با توجه به نظريه مقايسه اجتماعي(فسيتنگر، 1952) مطرح كرد. طبق اين نظريه پيش بيني فرد به عملكردش در گروه اجتماعي مورد مقايسه (به ويژه در ميان همسالان و هم كلاسان كه اهميت زيادي دارند)  بستگي دارد. مارش(1984) نيز نظري مشابه همين را دارد. وي معتقد است كه تغييرعزت نفس احتمالاً پيامد افزايش موفقيت و پيشرفت است تا اين كه متغيري ضروري براي وقوع پيشرفت.

 

 

  1. ب علت الف:

بر اساس نظريه همسان سازي خويشتن (جونز، 1973 ) فردي ممكن است پيش بيني كند كه دانش آموزان داراي عزت نفس تحصيلي پايين ممكن است از موفقيت هايي كه در آنها مي توانند عزت نفس خود را تغيير دهند، اجتناب ورزند. از اين رو، سعي و تلاش كمتري را در مدرسه از خود نشان مي دهند. همچنين بر اساس نظريه خود ارزشي و زنجيره پيشرفت  توانايي، دانش آموزان مبتلا به انتظار پيشرفت پايين ممكن است تدابير اجتناب از شكست، از جمله طفره رفتن را بيشتر آموخته باشند. البته بايد در نظر داشت كه آسودگي موقتي كه توسط اين تدابير اجتناب از شكست حاصل شده گمراه كننده است، زيرا سرانجام به شخص آسيب خواهند رساند، بنابراين در صورتي كه فرد انتظارات پاييني از توانايي اش داشته باشد، پيشرفت تحصيلي كمتري را نيز تجربه خواهد كرد.

  1. الف و ب به يک روش تعاملي بر يكديگر تأثير مي گذارند:

دو فرايند كه در فوق شرح داده شد، لزوماً با همديگر در تناقض نيستند. مارش (1984) يك مدل تعادل سازي پويا را مطرح مي كند كه مطابق آن پيشرفت تحصيلي، عزت نفس و اسناد به خويشتن در يك شبكه از روابط متقابل درهم تنيده شده اند. همچنين تغيير در يكي از آنها منجر به تغيير در ديگري، به منظور برقراري مجدد تعادل مي شود، بنابراين، پيشرفت تحصيلي و عزت نفس به يك روش تعاملي و دو طرفه در يكديگر تأثير مي گذارند.

 

  1. الف و ب معلوم ج هستند:

ماروگاما و همكاران (1981) بيان مي كنند كه علت سومي (براي مثال، توانايي يا حمايت اجتماعي) بر پيشرفت تحصيلي و عزت نفس مؤثر است. ممكن است عزت نفس و پيشرفت تحصيلي (هر دو) از طريق تجارب غيرتحصيلي مرتبط با توانايي و يا متغيير سوم ديگري، تحت تأثير قرار گرفته باشد.

بنابراين، به صورت نظري الگوهاي مختلف علي را مي توان مطرح كرد كه واقعاً هم وجود دارند. با اين حال،چندين مطالعه آزمايشي انجام شده است كه روابط علي ميان پيشرفت تحصيلي و عزت نفس مورد آزمون قرارداده است. مطالعات موجود نتايج مختلفي را نشان داده اند.

پتبيوم و همكاران( 1986 ) با تجربه و تحليل داده هاي يك نمونه بزرگ از دانش آموزان دبيرستان و اندازه گيري پیشرفت تحصيلي عزت نفس كلي در فاصله دو سال دريافتند كه هيچ گونه شواهدي مبني بر اين كه عملكرد يك متغيير، نسبت به متغييرهاي ديگر برجسته تر است وجود ندارد. آنها دو توضيح احتمالي در اين مورد مطرح مي كنند: عزت نفس و پيشرفت تحصيلي ممكن است معلول يك متغيير سوم باشند يا اين كه هر در متغيير به يك سبك چرخه اي تأثير يكساني بر يكديگر دارند.

در بعضي مطالعات گزارش شده است كه عزت نفس بر پيشرفت تحصيلي برتري علي دارد. در مطالعات ديگري محققان به نتيجه متضاد به اين يافته رسيده اند. خلاصه اين كه تحقيقات آزمايش اجازه هيچگونه نتيجه گيري با ثباتي را در مورد ترتيب علي عزت نفس و پيشرفت تحصيلي نمي دهد. اين همان نتيجه گيري است كه توسط بيرن (1984 و1988 ) در دو مطالعه بزرگ بيان شده است. علاوه بر اين، روابط بين اين مفاهيم ممكن است ناشي ازمشكلات روش شناختي، سن، تعريف عزت نفس و اندازه گيري پيشرفت تحصيلي باشد.

  • انگيزه:

اغلب انگيزه را عاملي دانسته اند كه رفتاري مبتني بر هدف پديد مي آورد و آن را استمرار مي بخشد. در روانشناسي تربيتي و يادگيري اصلاح انگيزش در مورد عاملي به كار مي رود كه دانش آموز يا به طور كلي يادگيرنده را براي آموختن درس به تلاش و كوشش وا مي دارد و به فعاليت او شكل و جهت مي دهد.

انگيزه، حالات و شرايط دروني است كه رفتار شخص را تحريك مي كند و در جهت معيني سوق مي دهد و همچنين عبارت از حالات و شرايط دروني فيزيولوژيك و رواني فرد است كه او را به هدف هاي خاص وادار مي كنند كه ممكن است شكل هاي گوناگوني پيدا كرده و نام هاي مختلفي بر آن اطلاق شود؛ از قبيل احتياجات،رغبت ها، اميال، گرايش ها، توجه، فشار و به هم خوردن تعادل.

انگيزه از لحاظ تأثيرش در رفتار هميشه متوجه هدفي است. مثلاً شخص گرسنه به جست جوي غذا مي پردازد و تا آن را به دست نياورد و نخورد و سير نشود، تلاش و جست جوي خود را ادامه مي دهد نياز به غذا «گرسنگی» و نياز به آب « تشنگی » را به وجود مي آورد و در هر دو حالت، فرد يك نوع عدم تعادل احساس مي كند كه تا آب و غذا نخورد تعادل لازم برقرار نمي شود. حالت هايي چون گرسنگي و تشنگي كه هنگام نياز با به هم خوردن تعادل فرد پيدا مي كند را انگيزش گويند(میرزاخانی، 1387).